آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

294.این چند روز!

دوشنبه ی پیش طی عملیاتی انتحاری مبلهامون رو دادم برای تعویض رویه ... شبش هم با وجود برفی که میومد رفتیم و براش پارچه خریدیم اونم با جدیت!!!  پنجشنبه خاله آیناز رو دیدیم و لباسهای خوشگلت رو ازش گرفتیم ممنون خاله جونی دوباره :* جمعه میخواستیم بریم خونه ی مامانبزرگه و در راستای خونه تکونی قلبم رفتیم با مرضیه اینا رفتیم و تصمیم گرفتم دیگه زیاد صمیمی نشم ولی باشن ! همینجوری باشن دیگه! و خوب هم بود :) بچه م عمه میخواد خوب! شام هم خونه ی عمو مجید بودیم و عمو مهدی هم اومد ... شنبه شب تو رو خوابوندم رفتم تو اتاق ... بابا مرتضی شومینه رو خاموش کرد و یهویی صدایی بس وحشتناک اومد ... یکی از سنگهای شومینه افتاد و خرد شد ! البته صدای وحشتناک بخا...
25 بهمن 1392

293. 20 ماه تمام!

امروز بیستمین ماه از زندگیت هم تموم شد و وارد 21مین ماه شدی :* دیگه داری واسه خودت خانومی میشی گلکم ♥ عصری رفتیم الماس و این میز و صندلی رو برات گرفتیم :) مبارکه گل گلی ♥ اینم دخترکم در حال مطالعه :) ...
15 بهمن 1392

292.بعد!

کتاب میخونی با همون کلمات مخصوص به خودت وسطش همونجوری که ما برات میخونیم و تا بریم صفحه ی دیگه میگیم بعد ... تو هم میگی بعد :* تازگیا کاری که میخوای رو وقتی انجام نمیدیم میری یه کم دورتر از ما وایمیسی و خیلی بانمک معترضانه جیغ میزنی و یه قیافه ی بسیااااار بانمک به خودت میگیری :* وقتی یه کاری میکنی و کارت اشتباهه و میگیم آمیتیسسسسسس اول یه جیغ شادی میکشی و بعد میگی " آی آی آی آی آی " :* انقدر این حرکتت بانمکه که آدم اصلا دلش نمیاد بهت چیزی بگه :* دیروز و امروز با مامانی و بابایی دماوند بودیم ... بد نبود یعنی زیاد اذیت نکردی :*  راستی شبها وقتی شیر میخوای شروع میکنی به غلت زدن و هربار باید ز یه گوشه ی خونه برت گردونیم تو تشکت :) و...
11 بهمن 1392

291. نهمین سالگرد فووووووت

هیییی روزگار ... چقدر روزا تند به تند میگذره :) نهمین سالگرد ازدواجمونم فوت کردیم و وارد دهمین شدیم:) اینم از این! پریشب خونه ی مامانی اینا بودیم انیتا هم بود کلی دنبال هم دویدین و بازی کردین ... وقتی برگشتیم شیرت رو دادم دستت و خوابیدی به خوردن ... منم داشتم سریال میدیدم و بابا تو اشپزخونه بود ... خیلی آروم بودی ... بابا رو صدا کردم گفتم ببین چجوری داره سریال میبینه! گفت خوابه! وااااای خیلی عجیب بود تا حالا برامون پیش نیومده بود:)) یه حسی داشتم بسی عجیب ... حس اینکه دیگه بهم احتیاجی نداری و خیلی حس های بد دیگه ... دلم میخواست بشینم یه گوشه گریه کنم! خلاصه جوگیر شدم گفتم من شب پیشش میخوابم! خلاصه که اجدادمو آوردی جلوی چشمم خخخخخ تقریبا 6 ب...
8 بهمن 1392

290.تولد بابامرتضی

امروز تولد بابا مرتضی س :* بابایی تولدت مبارک ♥ ظهر با هم رفتیم موزه ی دارآباد ... وووی که چقدر من از جونورا میترسم و بدم میاد! ولی خوب باید تو ببینی و خودت تصمیم بگیری :) یه دونه عکس درست درمون هم ازت نداریم! دوزار تحویلمون نگرفتی موقع عکاسی!!!  بعدش هم رفتیم اراج و یه کباب توپ خوردیم :) الانم خونه ی بابایی ایناییم ... مامانی پریشب دستش با تیغه های گوشتکوب برقی داغون شده طفلی :( هیچکاری نمیتونه بکنه فعلا :(( ...
4 بهمن 1392

289. دختر وسواسی من :*

من یه سری وسواسهای خاص دارم ... مثلا هر چیزی باید دقیق سر جای خودش باشه ... همه چیز تو یه خط ردیف باشه و از این قبیل! این روزا میبینم که تو هم وسواسهای مخصوص به خودت داری و کلی از دستت خنده م میگیره :* قفلهای کابینت ها که بازه تو هر حالتی باشی بدو بدو میای میبندی :) حتی وسط گریه!!! گریه تو قطع میکنی میبندیش و ادامه ی گریه :))  از بیرون که میایم خونه خوب اصولا قفل جاکفشی بازه چون کفش از توش برداشتم ... اول میری اونو میبندی بعد از جلوش رد میشی :* امروز برات کتاب میخوندم ... یه جاهایی صدام رو عوض میکردم و کلفت و نازک میکردم ... بعد از اون دیدم کتاب که میخونی صدات رو نازک میکنی و میخونیش :* یه دونه از کتابهات درباره ی اشکال ه ... مربع...
1 بهمن 1392
1